برای مردی که گریستم
حسیب شریفی، داستان نویس و روزنامه نگار حسیب شریفی، داستان نویس و روزنامه نگار

به بهانه ی دومین سال‏گشت شهادت فرمانده محمد داوود داوود

 

 

 

نخستین دیدار با فرمانده

درست به یاد ندارم که بهار سال 1376 بود؛ یا 1377 من دانش‏آموز لیسه (دبیرستان) ابوعثمان تالقانی بودم. اواخر فروردین ماه بود، در مکتب آمادگی‏ها برای برگزاری جشن 8 ثور (روز پیروزی مجاهدین) گرفته می‏شد. یکی از آموزگاران مکتب مرا توظیف کرده بود؛ تا با جمعی از دانش‏آموزان دیگر یک ترانه‏ی میهنی برای 8 ثور داشته باشیم و آن را در روز جشن از نشانی لیسه‏ی ابو عثمان تالقانی اجرا کنیم.

پس از چند روز آمادگی برای اجرای ترانه به ما خبر دادند که با اتفاق سایرهمراهان می رویم به دیدن داوود خان. او باید قبل از برگزاری جشن یک‏بار ترانه‏ی را می‏شنید که قابلیت این را دارد که در جشن خوانده شود؛ یانه؟ فرمانده داوود در آن زمان سمت فرماندهی قوای مرکز را در تخار به عهده داشت. در میان این جمع دانش‏آموزان که قرار بود به دیدار داوود خان برویم شوق و احساس عجیبی پیدا شده بود؛ در واقع خیلی هیجان زده شده بودیم. چاشتگاه یکی از آن روز‏ها که قرار بود بدانجا برویم به ما خبر رسید که داوود خان بنا بر ماموریتی در دفتر کارش حضور ندارد. اما بازهم شوق دیدار با این بزرگ مرد باقی بود و این دیدار همزمان شد با روز برگزاری جشن 8 ثور.

صبحگاه هشت ثور 1377 بود که با گروه اجرای ترانه‏ به طرف محل برگزاری جشن به راه افتادیم. در آن سال به دلیل این که تخار خط مقدم جبهه در شمال‏شرق افغانستان بود و هرآن ممکن بود طالبان از راه زمین و هوا به این ولایت حمله کنند و زندگی روزمره‏ی مردم را مختل سازند؛ جشن چندان با شکوه برگزار نشد؛ چون در سال های پیش از این جشن پیروزی 8 ثور برای چند روز با برنامه های گونه گون تفریحی در چمن شهرداری تالقان برگزار می‏شد، اما در این سال به دلایل متذکره فقط به یک محفل سخن‏رانی طولانی و اجرای چند ترانه اکتفا گردید.

در جشن آن سال همه اراکین بلندپایه‏ی دولت آن وقت حضور به هم رسانیده بودند. نام فرمانده داوود را قبلن شنیده بودم، اما او را از نزدیک ندیده بودم. وقتی وارد سالون برگزاری محفل شدیم؛ کنجکاوانه به دنبال دیدار این بزرگمرد بودم، از یکی پرسیدم که داوود خان کدام است؟ او کسی را به من نشان داد که با لباس نظامی و با قامت بلند در صدر مجلس در کنار مارشال محمد قسیم فهیم و استاد برهان الدین ربانی نشسته بود. ما چندین ساعت منتظر ماندیم تا فرصت برای ما میسر شد که ترانه‏ی گروهی خود را در حضور رهبران بزرگ جهاد و مقاومت اجرا کنیم. من که اجرا کننده‏ی نخست(سرتیم ترانه) بودم کمی دست‏پاچه شده بودم، اما با آن‏هم رفتم عقب مایکروفون و ترانه‏ی میهنی به مناسبت پیروزی مجاهدین را اجرا کردم؛ پس از این که خوانش ترانه تمام شد، تنها کسی که از میان این بزرگان به خاطر تشویق ما به پا خواست، همین جنرال داوود شهید بود. او به ما نزدیک شد و روی هر کدام ما را بوسید و بر سر ما دست نوازش کشید. همه چنان غرق خوشحالی و هیجان شده بودیم که سر از پا نمی‏شناختیم و با خوشحالی به خانه برگشتیم و این موضوع را در خانه و در میان دوستان هم‏سن و سال خود حکایت می‏کردیم و می‏گفتیم که داوود خان ما را مورد شفقت و تشویق اش قرار داد.

او از همان آغاز حس عجیبی در مقابل جوانان، شاعران، نویسندگان و فرهنگیان داشت. پس از آن، آشنایی ما با جنرال داوود شهید آغاز شد. در هرجایی که با من مقابل می‏شد از نوازش و شفقت اش دریغ نمی کرد.

به یاد دارم در آن سال ها که تخار خط اول جبهه بود و هر لحظه خطر حمله‏ی طالبان محسوس بود؛ جنرال داوود شهید با یاران و همسنگران اش هر صبح پس از ادای نماز به مسجد خلفای راشدین جهت گوش دادن به ترجمه‏ و تفسیر قرآن‏کریم نزد مولوی سید محمد توفیق مراجعه می‏نمود و خودش را از مسایل مهم دینی آگاه می‏کرد. مسجد خلفای راشدین با خانه‏ی ما فاصله‏ی چندانی نداشت. من در آن زمان، هر صبح جهت آموختن مسایل دینی نزد ملای مسجد می‏رفتم؛ وقتی درس و سبق ما تمام می‏شد، جنرال داوود شهید با یاران و همسنگران اش وارد مسجد می‏شد. در یکی از این روزها او متوجه شد که من نیز در جمع آن ها حضور دارم، با لبان متبسم مرا فرا خواند و نزدیک خودش نشاند، بر سرم دست کشید و چیزهایی در مورد من به مولوی سید محمد توفیق گفت که پس از آن مورد توجه خاص آن بزرگ‏مرد قرار گرفتم.

 

هم‏کاری در کابل

در سال 1384 من وارد دانشکده‏ی ادبیات دانشگاه کابل شدم، در آن‏زمان جای برای زندگی نداشتیم. ظرفیت پذیرش دانشجویان در خوابگاه به دلیل تراکم بیش از حد بسیار اندک بود. چند مدتی می‏شد جنرال داوود به صفت معین وزارت امور داخله کارش را آغاز کرده بود. حویلی بزرگی را در قلعه‏ی نجار ها در کابل به کرایه گرفته بود و در پهلوی این که محافظان و دوستانش با او بودند؛ برای شماری از دانشجویان نیز امکانات زندگی و بود و باش را فراهم ساخته بود که در آن میان من، برادرم عبدالسمیع شریفی، مصدق الله مظفری از یاران و همسنگرانش، محمد ایوب رسولی، سید شکیب حسین پور و چند تن دیگر که درست به خاطرم نیست شامل بودیم.

شب های تابستان یکجا با فرمانده داوود در بام قرارگاه می‏خوابیدیم. او صبح وقت از خواب بیدار می‏شد همه را از خواب بیدار می‏‏کرد و ما را به ادای نماز و نیایش به درگاه خداوند فرا می‏خواند. پس از ادای نماز بای چندتن از دوستان و محافظان اش به یکی از کوه های دور از شهر می‏رفت و به ورزش می پرداخت. آن وقت ها امنیت و اوضاع به گونه‏‏ی فعلی این‏قدر آشفته نبود. چیزی که من می‏دیدم؛ داوود شهید به سه نیاز اساسی در زندگی (نماز، ورزش و مطالعه) اهمیت بسیار می‏داد. در سخت ترین شرایط و دشوار ترین حالت ها این سه موضوع را هیچ‏گاهی ترک نمی‏کرد.

با آن‏که من در آن زمان کودکی بیش نبودم و از مسایل روز آگاهی چندانی نداشتم؛ به این پی برده بودم که جنرال داوود شهید دارای شخصیت چند بُعدی بود. او در سخت ترین شرایط جنگ علاقه‏ی فراوانی به آموزش و پرورش و فرهنگ و ادب داشت. در دفتر کار اش، در موتر اش و در هر جا کتاب، روزنامه و یا مجله‏ی را با خود داشت و آن را مطالعه می کرد. در شمار فرماندهان جهادی در تخار جنرال داوود یگانه کسی بود که بسیار زود قد برافراخت و قله های صعود را یکی پی دیگر پیمود. در چند سال اخیر که جنرال داوود در کابل به صفت معین مبارزه با مواد مخدر در وزارت امور داخله به اجرای وظیفه پرداخت؛ در جهت رشد فکر و اندیشه اش از هر زمینه‏ای استفاده کرد و هیچ فرصتی را از دست نداد. جنرال داوود شهید به زبان های انگلیسی، اردو و پشتو به خوبی صحبت می‏کرد و قوت کلام اش را می‏شد از لای صحبت هایش در همایش ها و گفت‏وگو با رسانه ها به خوبی درک کرد و فهمید.

 

آخرین دیدار

در سال 1390 به صفت خبرنگار ولایتی در روزنامه‏ی هشت صبح کار می کردم، 7 جوزای آن سال در ساعات میان عصر و شام با برادرم عبدالسمیع شریفی به عیادت بیماری رفته بودیم به بیمارستان علی آباد کابل، از دفتر روزنامه به من تلفن آمد؛ فکر کنم سنجر سهیل بود که در تلفن به من گفت در تخار حمله‏ی انتحاری صورت گرفته و گفته می شود در این حمله جنرال داوود زخم برداشته است. در این هنگام با آن که می‏خواستم ماموریتم را انجام بدهم و خبر موثق این واقعه را به دفتر روزنامه بدهم، با شنیدن نام جنرال داوود در دست و پایم حرکت نماند. چند لحظه پس از این یاسین نگاه و مجیب مهرداد به من زنگ زدند و آن ها نیز با نگرانی خبر درست این حادثه را از من خواستند. همه‏ی آن ها را در انتظار گذاشتم که به محض گرفتن خبر درست در جریان قرار شان می‏دهم. عبدالسمیع شریفی برادرم در کنارم بود و متوجه شد که من خیلی آشفته و نگران هستم، او هم یکی از دوستان و همسنگران فرمانده داوود بود. با شنیدن این خبر حالت او هم دگرگون شد. از هر گوشه و کنار پی‏هم به من تلفن می‏شد. به یاد دارم که سهراب سیرت و جمشید رادفر  از بلخ، نورالعین از کندز، فهیم زیرک از جلال آباد، آقای سیحون از بدخشان و چندتن دیگر که درست به یادم نمانده از من خواستند که در مورد این خبر برای شان توضیح بدهم؛ چون من خبرنگار هشت صبح در تخار بودم و باید زودتر از این واقعه آگاه می‏شدم، اما با تاسف که آن زمان جهت یک ماموریت شخصی در کابل بودم. لحظات بعد خبر درگذشت فرمانده داوود مثل بم در رسانه ها منفجر شد و قامت سپیدار دیگر را با تبر زدند. به زودی به تخار برگشتم و در مراسم به خاک‏سپاری پیکر فرمانده داوود و جنرال شاه جهان نوری اشتراک نمودم. باور نداشتیم که آن مرد سترگ با سینه‏ی ستبر و قامت بلند هم‏آغوش خاک شده باشد. روز وداع بود، وادع سختی که در رفتنش زمین و زمان می‏گریست. با وداع این دو فرمانده گریستیم و زمین‏گیر شدیم. چه درد آور است قصه‏ی کوچ --- پرنده می‏رود و آشیانه می‏ماند  


June 2nd, 2013


  برداشت و بازنویسی درونمایه این تارنما در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید.
 
مسايل اجتماعي